« شنبه نامه (1) | ص?حه اصلی | در معبر من دیگر هیچ چیز نجوا نمی کند!؟!!! »

آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم!

هی می نویسم و خط می زنم, می نویسم که بخوانی و خط می زنم که نخوانند و ندانند…
از خودمان چه بگویم که این روز ها هر لحظه اش مُهر تائیدی ست بر جدائی!
همیشه قله هائی هستند که ابر ها را از بالا نگاه می کنند و نظاره گر عریانی خورشیدند…

که چگونه پشت ابر ها می خندد، می گرید…

نمی دانم امروز خورشید بود که می گریست، یا ابر ها بودند که از شرم عرق می کردند… 

bazat.jpg هر چه بود ؛ اینجا " باران" می نامندش..
یادم است، شبی زمستانی قرار بود مسیری کوتاه را با مادرم؛ پیاده قدم بزنیم… غافل از اینکه آسمان سرخ است و  زمین هم آرام آرام می رود که خیس شود… همان ابتدای راه، مادرم گام هایش را کمی تند کرد و گفت : باران است…پشت سرش آرام قدم بر می داشتم ؛ گفتم : باران ؟ ( تنها متوجه این بودم که صورتم آرام خیس می شود) گفتی باران ؟ این خداست که دارد ما را می بوسد و تنها چیزی که بعد از آن توجه ام را جلب کرد قدم های مادرم بود که آهسته می شد… 

 گاهی خسته می شوم … از اینکه هر روز صبح لبخندم را از زیر بالشتم بر دارم و بر روی لبانم بگذارم و باز هر شب به زیر بالشتم پنهانش کنم…

هیچ اغراق نیست اگر بگویم هر لبخندی که گوشه لبانم را حر کت می دهد، از رشته افکاری طولانی عبور کرده است…. اینکه : حال که می خندم، او کجاست؟ چه می کند؟ آیا لبخند روی لبش است ؟ نکند یادش رفته باشد از جبیش در بیاورد؟ نکند گمش کرده باشد؟ لبخندش 23 ساله است… لبخندش قیمتی است… به دنیا می ارزد… و … و …

و پس از همه ی این هاست که فراموش می کنم لبخند را برای چه می خواستم؟!! لبخندم را قرار بود به کدام دیوار بچسبانم و یا تقدیم کدام دوست قدیمی کنم و یا ...

لا ... ر ... می ... فا ...

می ... فا ...

گوش کن... زندگی آهنگمان را چگونه می نوازد...

خسته ام...

 

نوشته شده توسط sheida در ساعت

نظرخواهی

امیدوارم ساز و نوای زندگیت همیشه شاد بنوازه . موفق باشی

نویسنده: سانی در ساعت 30 بهمن 1385 0:41 بֽظֽ

باران هدیه روزگار خوب زندگیم بود..
یادگار از تمام دوست داشتن هایم.
باران که می بارد..
طعم گس باران روی صورتم را دیر تر آب می زنم
یادگاری تمام عیار از صندوقچه ای پر از خاطرات که پس گرفته شد..
از آن روز ها فقط چند قطعه عکس از خنده ای آرام که معنی می کنه تمام دوستت دارم ها باقی مانده برای یک عمر زندگی نگذرانده..

نویسنده: shahin در ساعت 30 بهمن 1385 0:54 بֽظֽ

شیدای عزیزم نمیدونم اینکه میگی این آهنگ دیوونت کرده یعنی بده یا خوبه؟! ولی احتمالا خوبه که آدرسش و خواستی..باید بگم من این آهنگ و داشتم بعد آپلودش کردم و روی وبلاگم گذاشتم اما نمی دونم حالا آدرسش و چطوری باید بهت بدم..
در مورد متنت هم باید بگم....منم خیلی دلم خنده واقعی میخواد از اون خنده ها که از سر شادی و سرمستیه

نویسنده: تندر در ساعت 30 بهمن 1385 6:32 بֽظֽ

شیدای عزیزم نمیدونم اینکه میگی این آهنگ دیوونت کرده یعنی بده یا خوبه؟! ولی احتمالا خوبه که آدرسش و خواستی..باید بگم من این آهنگ و داشتم بعد آپلودش کردم و روی وبلاگم گذاشتم اما نمی دونم حالا آدرسش و چطوری باید بهت بدم..
در مورد متنت هم باید بگم....منم خیلی دلم خنده واقعی میخواد از اون خنده ها که از سر شادی و سرمستیه

نویسنده: تندر در ساعت 30 بهمن 1385 6:33 بֽظֽ

شیــدا ، شـــیدائیت منو شــیدا می کنه؛ عــزیزمـــی ( نمی دونم می دونی یا نــه )

نویسنده: زهــــــرا در ساعت 30 بهمن 1385 7:47 بֽظֽ

می دونستی نوشته هات بد جوری با آهنگ وبلاگت هماهنگه ؟!
راستی من خیلی نیست ویولن رو شروع کردم. تا الان 10 جلسه کار کردم. و توی دهمین جلسه پیش درآمد ماهور رو بهم درس داد. (کتاب اول روح الله خالقی).
دوستم که 5 ساله تار کار می کنه. میگه خیلی سریع پیش رفتی.
از طرفی هم استادم میگه استعدادت خیلی خوبه. دیگه قضاوت با شما و افراد اهل موسیقی... :)
از اینکه بهم گفتی خانم یا آقا...معلوم شد که اصلا وبلاگمو نمی خوندی. :(
..ما که همیشه به وبلاگ شما قدم رنجه می فرماییم. D:

نویسنده: گمنام در ساعت 30 بهمن 1385 9:25 بֽظֽ

راستی منظورت از خیلی خوش به حالم چی بود ؟
یعنی من چی دارم که خدا خییییییلی منو دوست داره.
راستی این آهنگرو که خیلی دوسش داری رو فکر کنم داشته باشمش. همونی که مال وبلاگ تندر.

نویسنده: گمنام در ساعت 30 بهمن 1385 9:29 بֽظֽ

يعني چي كه من ديگه اون محمود نميشم... :(...
تو همين امروز آپ كردي... و من الان اينجام...
نميدونم... راستش فكر ميكنم ديگه هيچي مثل سابق نميشه... سابقي كه خيلي دوستش داشتم... همه اش فكر ميكنم سابق همه چي خيلي بهتر بوده... يعني لااقل به اين گندي كه الان هست نبوده...
نوشته‌ات خوب بود شيدا... تعبير بوسه‌ي خدا خيلي زيبا بود... بيشتر بنويس... شايد منم بيشتر سر زدم... راستش از بس كه هيچ كس نيست به من سر بزنه و من بهش سر بزنم حالم داره بد ميشه ديگه...

نویسنده: محمود در ساعت 30 بهمن 1385 10:50 بֽظֽ

گمنام جون؛ آخه تو یه بار بیشتر اینجا نیومدی که:( من نمی دونستم خب...:(

نویسنده: شیدای کوچک در ساعت 30 بهمن 1385 11:06 بֽظֽ

به جان خودم شیدا جان این وب قرار بود هر شنبه آپ بشه! مگه نه؟؟ :)))
اما هر وقت آپ کنی ما که مشتری پروپا قرصیم!
......
ازینجا خیلی خوشم اومد:
گاهی خسته می شوم … از اینکه هر روز صبح لبخندم را از زیر بالشتم بر دارم و بر روی لبانم بگذارم و باز هر شب به زیر بالشتم پنهانش کنم

و این :
نمی دانم امروز خورشید بود که می گریست، یا ابر ها بودند که از شرم عرق می کردند

.....
راستی زیاد فکر نکن که اون الان لبخندی همراهش هست یا نه!
مهم اینه که تو همراهش نیستی و بدون تو داشتن لبخند خیلی بی انصافیه! نه؟
......
دوست دارممممم هوارتا
بوس!

نویسنده: بانو در ساعت 1 اسفند 1385 2:29 قֽظֽ

به جان خودم شیدا جان این وب قرار بود هر شنبه آپ بشه! مگه نه؟؟ :)))
اما هر وقت آپ کنی ما که مشتری پروپا قرصیم!
......
ازینجا خیلی خوشم اومد:
گاهی خسته می شوم … از اینکه هر روز صبح لبخندم را از زیر بالشتم بر دارم و بر روی لبانم بگذارم و باز هر شب به زیر بالشتم پنهانش کنم

و این :
نمی دانم امروز خورشید بود که می گریست، یا ابر ها بودند که از شرم عرق می کردند

.....
راستی زیاد فکر نکن که اون الان لبخندی همراهش هست یا نه!
مهم اینه که تو همراهش نیستی و بدون تو داشتن لبخند خیلی بی انصافیه! نه؟
......
دوست دارممممم هوارتا
بوس!

نویسنده: بانو در ساعت 1 اسفند 1385 2:30 قֽظֽ

شیدا خانوم دست شما درد نکنه ..ما اولین بارمونه میایم وبلاگ شما؟!!!!!!!!!!
مثل اینکه کامنتهای قبلیت که اتفاقی پاک شده.... ما رو از یادت برده.
بابا من همون جاده سبزم که بعد آدرسم تغییر کرد. شد بی همتا !!!

نویسنده: گمنام در ساعت 1 اسفند 1385 9:46 قֽظֽ

گاهی خسته می شوم … از اینکه هر روز صبح لبخندم را از زیر بالشتم بر دارم و بر روی لبانم بگذارم و باز

هر شب به زیر بالشتم پنهانش کنم

.
.
واقعا لذت بردذم از متنت
خصوصا اين تيكش كه محشر بود خانم گل

نویسنده: banoo در ساعت 1 اسفند 1385 0:47 بֽظֽ

گاهی خسته می شوم … از اینکه هر روز صبح لبخندم را از زیر بالشتم بر دارم و بر روی لبانم بگذارم و باز

هر شب به زیر بالشتم پنهانش کنم

.
.
واقعا لذت بردذم از متنت
خصوصا اين تيكش كه محشر بود خانم گل

نویسنده: banoo در ساعت 1 اسفند 1385 0:47 بֽظֽ

یکی از دلیلایی که شبارو دوست دارم همینه که کسی نمیبینه لبخند روی لبات نیست!زیر بالشت یا هر جای دیگه فقط مواظب باش گمش نکنی چون پیدا کردنش کار آسونی نیست!

نویسنده: فاطمه در ساعت 1 اسفند 1385 5:06 بֽظֽ

چرا دوشنبه؟؟؟ مگه قرار نشد شنبه ها بنويسی؟؟....
راستی... روزایی که هوا بارونیه مینا می گه "نه خورشیده که گریه می کنه نه ابرها عرق شرم می ریزن....روزای بارونی نیروی جاذبه ی آسمون برعکس می شه... آدما اشک می ریزن...ولی اشکاشون رو آسمون نمی ریزه... می ریزه رو سر خودشون.... آخه... آدما شب قبلش لبخنداشونو زير بالششون جا گذاشتن...."

نویسنده: mina در ساعت 1 اسفند 1385 8:15 بֽظֽ

salam azizam
khoobi golam?
chera man emitoonam post ha ro bekhoonam?
yekhordashoon nistan :(

نویسنده: irodiya در ساعت 2 اسفند 1385 2:24 قֽظֽ

چه تعبیر زیبایی !
باران : بوسه خداست یا عرق شرم ابر ها ...؟؟؟ و یا شاید اشک های خورشید و یا مهتاب ...
بسیار زیبا بود. لذت بردم. ان شاالله همین روزهاست که خستگیت هم برطرف می شه ... منتظرش باش
بدروووووووووووووووووود

نویسنده: :. یه رها شده .: در ساعت 2 اسفند 1385 10:22 قֽظֽ

"گاهی خسته می شوم … از اینکه هر روز صبح لبخندم را از زیر بالشتم بر دارم و بر روی لبانم بگذارم و باز هر شب به زیر بالشتم پنهانش کنم…"

عبارت بسيار بسيار دلنشين! و زيباييست.

نویسنده: مت در ساعت 2 اسفند 1385 5:19 بֽظֽ

سلام راستش من قبلا وبلاگ داشتم اما وقتی دیدم حرفی برای گفتن ندارم بستمش . همه نوشته هات رو خوندم ... بد جوری دلم گرفت یاد 3 سال پیش خودم افتادم... یه زمانی منم مثل تو خدا رو زیر پوستم حس می کردم اما الان؟..
خیلی وقته که گمش کردم یعنی خودم رو هم گم کردم. جمله هات خیلی لطیف و قشنگن. توصیفت از بارون و اینکه خدا زیر پلکهام میره... خیلی قشنگ بود بعد از مدت ها خودم رو تو نوشته هات دیدم. خیلی دلم برای خودم تنگ شده بود...

نویسنده: sanam در ساعت 2 اسفند 1385 6:21 بֽظֽ

من آنجا بودم / در گذشته / با من رازی نبود / نه تبسمی / نه حسرتی / به مه ر / مرا بیگناه / در خواب دیدی/ تو لبخند زدی / و من برخاستم...
با اومدنت به وبلاگم واقعا خوشحالم کردی
وبلاگت رو هم خوندم
من لینکت کردم
بازم حتما بیا...منتظرم.

نویسنده: بابک فرشته حکمت در ساعت 3 اسفند 1385 0:09 قֽظֽ

lezat bordam az sheydaei hayat .... gharghe sorooram kardi tanha ba hamin jolme ke gofty: ma'naaye sokoothayam raa dar yafty!

نویسنده: Mahsan در ساعت 3 اسفند 1385 1:33 قֽظֽ

سلام دوست با احساس

خیلی قشنگ فضا سازی کردی طوری که منم اون شب زمستونی رو کاملاً حس کردم و بـــارون!

نویسنده: مهرنوش در ساعت 3 اسفند 1385 9:01 قֽظֽ

سلام دوست با احساس

خیلی قشنگ فضا سازی کردی طوری که منم اون شب زمستونی رو کاملاً حس کردم و بـــارون!

نویسنده: مهرنوش در ساعت 3 اسفند 1385 9:02 قֽظֽ

ممنون از توجهت شيداي كوچك بزرگ دلم..
آدم گاهي از دست اين آدمك هاي عاصي كپي رايتي دلش مي خواهد سر به بيابان بگذارد و هيچ نگويد و ننويسد و ...

نویسنده: مهسا در ساعت 3 اسفند 1385 9:17 قֽظֽ

باران؟ این خداست که ما را می بوسد...
خیلی عالی... بسیار قشنگ!...
شیدای کوچک عزیز! خستگی ها هم مثل گریه خورشید و یا عرق شرم ابرها زیبایند... دلتنگی ها زیباترند از آنهایی که دلی ندارند که تنگ باشد... جدایی رمز هستی ماست. عشق اصلا صدای فاصله هاست... تو که یه بهشت بی مزه ی بی معنی بی عشق و بی جدایی نمی خوای؟!

ممنون که همیشه همراهی...

نویسنده: حامد در ساعت 3 اسفند 1385 2:05 بֽظֽ

خب...راستش من چي بگم...وقتي نظرتو خوندم اولش خوشحال شدم ...شايد از اين كه حس كردم بالاخره يكي اين متنو فهميد...اما وقتي اومدم اينجا يه جورايي شرمنده شدم...بسيار زيبا مي نويسي...از نوشته هات آدم جون مي گيره...

نویسنده: جاده در ساعت 4 اسفند 1385 6:25 بֽظֽ

نگار با کلمات جادو میکنی.. حتی با رنگها.. شیفته ی نوشته هات هستم.. هر چند اعتقاد دارم این نوشته ها رو باید یه جایی بنویسی که بشه براش به راحتی و بی دردسر کامنت گذاشت...در عین حالی که میدونم اینجا بهت هدیه داده شده و ظاهرا چاره ای نیست.... بابا جون این کامنت دونی رو درست کن لطفا!!!!!!

نویسنده: عرفان در ساعت 5 اسفند 1385 10:16 قֽظֽ

نظورم از نگار همون انگار بود..

نویسنده: عرفان در ساعت 5 اسفند 1385 10:17 قֽظֽ

شیدا خانوم این جزوه ای که ازتون گرفتم خیلی خوبه، میشه لطف کنین جزوه معارف اسلامی دو رو واسم بیارین واقعاً ممنون میشم ازتون . چون واقعا بهش احتیاج دارم .

نویسنده: ســـــــولی در ساعت 5 اسفند 1385 10:24 بֽظֽ

امروز هم یکشنبه بود و تو آپ نکردی ...
شیدای بزرگ !
شاید فردا بیائی ..
بیصبرانه منتظرم

نویسنده: :. یه رها شده .: در ساعت 6 اسفند 1385 1:04 بֽظֽ

سلام ......!
خوبين خانوم شيدا . خيلي با مهارت با كلمات بازي ميكني پس حتما" حس قوي هم داري . ولي كاش هميشه نوشته ها واقعي بودن نه در حده حركات يه قلم رو يه كاغذ

نویسنده: نابينا در ساعت 6 اسفند 1385 4:56 بֽظֽ

من نمیدونم چرا هر بار بلاگ تورو میخونم یاد اهنگ spanish trainمی افتم خیلی بی ربطه ها ولی هر دفه اتفاق میفته تصادفا این اهنگو دوست نداری؟ به خصوص اون تیکه ش که میگه !Lord !oh Lord! Don't let him win

نویسنده: ازاده در ساعت 6 اسفند 1385 11:19 بֽظֽ

زهرا :))
سُلی رو مسخره نکن!!! دِ !! بی ادب!!!!!
خوبه منم خودم رو جای قنبر جا بزنم ؟
(خدا وکیلی، عجب آتوئی دادم دست خونواده شما، شما ها هم که ول کن نیستین )

نویسنده: شیدای کوچک در ساعت 7 اسفند 1385 1:10 قֽظֽ

لبخندش 23 ساله است ... به دنیا میارزد.خیلی زیبا بود.یهو دلم ریخت.یهو دیدم لبخندم 27 ساله است.یهو خالی شدم...

نویسنده: عسل در ساعت 7 اسفند 1385 2:17 قֽظֽ

سلام رفيق!
آري، تن عريان گداخته از عشق دختر خورشيد را ديدن چشماني مي‌خواهد به بلنداي بلندترين قله‌ها و به رنگ آبي آسمان و به درشتي چشمانش! و اما باران: چه تعبيري كردي از اين گريه آفتاب.... ياعرق شرم ابرها.... آري اين نه اين است و نه آن كه همان بوسه خداوندست بر گونه‌هاي تو.... و تلألو اين زيبايي است كه تاب ندارد آسمان ديدنش را.... و دختر خورشيد روي مي‌پوشاند از شرم آن! و ابرها مي‌گريند ..... شايد نه از شرم، كه از شادي.... و از روي احساسي پاكي كه با درد به نيستي كشيده شدن همراه است.... و البته لذت رنج!
و از خستگي: خنده نمي‌خواهد صورتت... خنده‌ات را بفروش، به جايش احساس براي دلت بيشتر بخر.... باز از احساس خنده مي‌رويد و .... اينگونه سرمايه‌دار مي‌شوي!
موسيقي زندگي هم همين است: تجارت احساس و بروز احساس!

نویسنده: ع.ك.بينا در ساعت 8 اسفند 1385 3:01 قֽظֽ

آدم اينجا تنهاست
ودر اين تنخايی سايه نارونی تا ابديت باقيست
جالب بود

نویسنده: tina در ساعت 10 اسفند 1385 2:30 بֽظֽ

بابا این 2 بار که دارم نظر میدم.. به این وبلاگت یاد بده از آشناها آدرس ایمل نخواد دیگه... ای بابا... دوباره از اول باید بنویسم...

نوشته هات قشنگ بود گلم... امیدوارم همیشه همیشه دلیل شاد بودن رو از گوشه گوشه های حوادث و اتفاقات زندگی ات بقاپی..

بعدشم یه روز بری یه کنسرت راه بندازی.. من و زهرا میایم واست مشتری جمع میکنیم.. بعدش که کارو بارت سکه شد... یه ماشین میخری... خودت میشینی عقب به احترام بزرگترها!.. من و زهرا هم جلو.. حرف هم نباشه.. ! برو عقب... برو.. بشین حالا.. دست به سینه... سر پاییــــــــــــــــــــــن

میبینمت جینگولک..

نویسنده: نگین در ساعت 12 اسفند 1385 8:23 قֽظֽ

سلام شیدای عزیزم
* پاییز
مزرعه
زردی
گندم زار
مترسک می دانست اگر باشد کلاغ ها از گرسنگی می میرند
فردایش مترسک خودش را کشته بود
مترسک تازه کلاغ ها را فهمیده بود.
خیلی قشنگه همیشه منتظرتم

نویسنده: بهار . اسیر یه رها شده در ساعت 18 اسفند 1385 3:06 بֽظֽ

نظر شما چيست؟




مرا به خاطر داشته باش