« God will make a Way | صفحه اصلی | گر ز حال دل خبر داری بگو.. »

من، شیدا !

من مریض شده ام. از وقتی که نمی نویسم مریضیم عود کرده است.
گاهی لااقل در  نوشته ها آدمی می شدم که دوست داشتم باشم. یعنی، تظاهر می کردم آدم دیگری هستم. این تظاهر گاهی من را نزدیک می کرد به رویاهایم. آرامم می کرد...! کاش حرف مرا کسی بفهد. من مریض ام. حالا که مدتی ست نمی نویسم تبدیل شده ام به همان خود مریض ام. که متنفر است. نه مهربان است و نه با سخاوت و نه دوست داشتنی. آرام که نیست شاد که نیست، هیچ! تمام وجودش ترس و شک و بددلی است. و جز گروه کوچکی از اطرافیانش، از همه عالم تنفر دارد.

برایت عجیب است ؟

 پ.ن: این رو 2-3 روز پیش نوشتم. امروز بهترم .

پ.ن : طراوت میگفت غول بزرگ مهربون من رو دیده. کلی حسرت خوردم که چرا اونجا نبودم L

پ.ن:خواب دیدم که با هواپیمای اختصاصیمون ، نوک یه قله پارک کردیم، در هوا پیما رو باز کردیم و داریم چایی می خوریم و پاهامون رو از در دراز کردیم بیرون.. ! فــکر کـــن...  

 

نظرات (26)

رييس کارخانه فرابسکاتل:

سلام .... خیلی خوشحالم که من این افتخار رو دارم اولین نظر رو در بلاگ شیدای کوچک بنویسم .... ایشاا.. به اهدافی که داری برسی
و هر روز بلاگ شما بهتر از روز قبل باشه ....
بنظر من رویایی تر می شه اگر یک انار قرمز بخوری وقتی که پاهاتو از هواپیما آویزون کردی .... فک کن......

سلام، خوب بنويس دختر، بيشتر بنويس

صبا:

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که حالتون خوبه.

صبا:

وقتی نظر می دیم وبلاگتون می گه از "اظهار نظرتان" ممنون!
خیلی جدی گرفته حرفهای ما رو

سانی:

خوش اومدی دوباره :*

taravat:

:) to ke cristal dari be ye zanjire tala.. na to nemitooni dige injoori bashii..

راهول:

سلام عشقیییییییی :ی بازگشت غرور افرینت مبارک عشقم بیا جلو جشممم :خ ...از رو خوابت بنویس بده فیلمش کنن ... اینکه مریض شدی هم چیزی نیس همه مریضیم ... خوب باش عشقم :ی

:)

....:

نمی دونم اسمم رو چی بنویسم...راستش...باورتون میشه وقتی دیدم دوباره مینویسید اشکم بی اختیار در اومد؟دلم .دستم و دلم هردو میلرزد با خواندن نوشته هایتان.چقدر زیبا مینویسید...پایدار باشید.

شیدای کوچک:

شما؟

....:

سلام
من مریم هستم .قبلا نوشته های شما را بارها و بارها خوانده بودم ....دیشب وقتی برای چندمین بار خواستم همان نوشته ها را بخوانم دیدم مجددا مینویسید و آنقدر ذوق زده و احساساتی شدم که خدا می داند.درود بر شما و نوشته های به غایت زیبایتان.

مریم:

تقدیم به شما.به پاس بازگشتتان و با آرزوی سلامتی و بقایتان.
پیش از خبر آمدنت آمدی ای شوخ
می خواستی از شادی بسیار بمیرم

خیلی خوش اومدی
امیدوارم بهتر بشی

میگم نمیشه با جت شخصیت ما رو مالزی پیاده کنی؟

مجنون:

قرار بود چیزی بنویسم
از یادم رفت به اینجا که رسید
...
خوشحالم که دود از فراز کلبتان برآمد باز
همین
هیچ

سلام شیدا جان!
خوشحال شدم دیدم برگشتی.
یاد روزهای خوبی افتادم با بودنت.
یفیناً نوشتن روبراهترت میکنه.
مستدام باشی دوست من!

خوب ميشي عزيزم ناراحت نباش باشه گلم

و که دوباره نمی نویسی؟ خب بنویس دیگه...

بله بله...:) جزو آنهایی بودی که قرار بود بزرگ بشوند یک چیزی شوند...حالا بالخره چیزی شدی یا نه؟:)

!! movafegham. to mariz shodei
:-|

سلام!
امیدوارم خوب باشید.
نه نمی‌شناسیم!
من از خواننده‌های قدیمی وبلاگ شما هستم که هیچ‌وقت نظر نمی‌دادم!
من وبلاگ‌های مورد علاقه‌ام رو بهشون لینک دادم.
امیدوارم از این کارم ناراحت نباشید.
راستی!‌خوشحال می‌شم اگه نوشته‌هاتون رو بیشتر بخونم.

چی شد شیدا؟
چرا نمی نویسی؟

مرضيه:

تا حالا دوبار فرستادم عطرو.

shima:

salam khoshhalam behtari kash vaghti oon bala boodi dasteto mibordi bala ta khoda ro lams mikardi bah bah midooni che keyfi dare

زهرا:

سلام نکنه باز هم مریض شدی که چیزی نمی نویسی؟!:(
آخه خیلی وقته دیگه چیزی ننوشتی!

به نوشته هايت هميشه حسادت كرده ام

از زماني كه مي شناختمت ، تا زماني كه فهميدم نمي شناسمت

بنويس

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در 23 آذر 1387 8:30 بعدازظهر ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ God will make a Way بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ گر ز حال دل خبر داری بگو.. است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.