واقعا چه چیز بعد از این همه مدت؛ مرا وادار به نوشتن می کند؟
منی که اینطور مات و مبهوت نمی توانم چشم از چهره ی زردت بر دارم.
علت چه می تواند باشد!! جز خود تو که جز مجموعه استخوان های به هم پیوسته، دیگر چیزی برای توصیفت نمی یابم.
با هر لرزش دست هایت؛ بدنم بیشتر سرد می شود و هر لحظه پاهایم سست تر..
هرچه باشد؛ به اندازه تمام خاطرات شیرین دوران کودکیمان دوستت می دارم...
برایت نذر کرده ام.. و دعا ..
پ.ن: بمان و مرد باش !! خودت گفتی !