« آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! | صفحه اصلی | The clock ticks life away »

در معبر من دیگر هیچ چیز نجوا نمی کند!؟!!!

ساده می نویسم..

 جمعه شب ساعت 9
برای پدرم کتابی خریدم، "مدایح بی صله" و چند آلبوم تکراری شاملو که پدرم برای هدیه دادن؛ دنبالش بود... کتاب را بغل کرده ام... امروز چقدر دل تنگشان بودم... پدرم که دوستم دارد و مادرم که آغوشش همیشه باز است.
سرم رو به شیشه ماشین تکیه دادم... همه ساکتن... بغض می سوزونه...چشمام رو می بندم ، محکم...
تنها رادیو روشنه و می خونه، موسیقیش آشناست..چشمام رو باز می کنم، دنبال می کنم تا به شعر برسم : دستامون اگر که دوره، دلامون که دور نمی شه...
ههه... یادخاطره ای می افتم.. شاید3 یا 4 ماه پیش بود،جمعه شبی بود و ما باز هم در جاده؛ مسیجی زده بودم و گفته بودم:" هاها...:))رادیو می خونه : دستامون اگر که دوره، دلامون که دور نمی شه..:))"خندیده بودم...
چشمام رو با تمام قدرت می بندم و پلک هام رو به هم فشار می دم تا گونه هام خیس نشن

 شنبه صبح
کاغذ و قلمی دست گرفتم که بنویسم، سرم گیج می ره...رو تخت می شینم و به دیوار تکیه می دم،چشمام رو می بندم،کمی می گذره، چشمام رو باز می کنم، چشام سیاهی میره؛ همون جا دراز می کشم... بالای سرم به نقاشی های بالای تخت خیره می شوم... چشمام رو می بندم . . . . . . .  به روز های خوب و خاطرات خوب فکر می کنم... بر می گردم به 2سال پیش...
فعلا چشمام سیاهی نمی ره... بازشون می کنم و آروم روی کاغذ می نویسم :
شجاعت می خواهد که دوستت دارم را آنقدر بلند بگوئی که در باز شود و راه کوتاه
چگونه می توان تمام کرد و تمام نشد ؟
لالائی چه بخوانم که هر شب، لالائی آغاز نکرده؛ به خواب می روی!
من می خواهم چلچله ی بهاری باشم که هر روز صبح، سر از لانه بیرون کنم و مادرم هم قرار باشد به من پرواز را بیاموزد...

 

شنبه شب

   دارم به خونه بر می گردم... کاش این مسیر طولانی تر بود... نیستی که ببینی خدا چه طوری منو می بوسه!! این چند متر فاصله رو میون راه توقف می کنم.. دستامو از هم باز می کنم و به طرف ش می گیرم... به آسمون خیره می شم و می ذارم هر چقدر می خواد، ببوسه...
خوبیش اینه که مطمئنم یه روزی، یه شبی شاید، یه جائی،تو کوچه پس کوچه ای، شاید هم لا به لای هیایو مردم؛ تو رو  هم می بوسه...و از اونجا به بعده که من هر دفعه منتظر می شم تا تغییری در طعم بوسه هاش، پیدا کنم... طعمی یا بویی که آغاز گر قصه ی تو باشه...این روز ها من هر روز بیشتر از دیروز عاشقت می شوم 



راستی؛ عطر بیک خریدم امروز، رنگ
صورتی  No.7          

    

     پ. ن : دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش

          که بد به خاطر اميدوار ما نرسد

         چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را

          غبار خاطری از رهگذار ما نرسد

          بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او

          به سمع پادشه کامکار ما نرسد 

پ.ن: چه لازم است بگویم که چه مایه می خواهمت؟
چشمان ات ستاره است و
دل ات شک
جرعه ای نوشیدم و خشکید.
دریاچه ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
بر نمی آمد 
می دانستم
چه لازم بود بگویم
که چه مایه می خواستم اش..

 

     پ.ن: به من بگید،آیا پشت سر هر معشوق؛ خدا  ایستاده است ؟

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در 3 فروردین 1386 9:58 صبح ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ The clock ticks life away است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.