The clock ticks life away
این رو بشنو !! (کوتاه)تلخ بودم…
من خسته ام…
من خسته ام اما خدایم را؛ هروقت که نگاهش می کنم؛ می خندد… خنده که نه؛ لبخندی می زند و میان آب چشم هایم، نگاهش محو می شود
منتظر بهار م… بهار بیاید و این جامه ی قهوه ای و بارانی را از تنم بگیرد و سبزم کند…
منتظر بهار م و چشم هایم را بسته ام به روی هر حقیقتی که بی تابانه فریاد می زند:به زودی زمستان های دیگر می آیند و دانه های برف و باران را می رقصانند.
می خواهم جوانه بزنم و قد بکشم… و فراموش کنم که تاوان قد کشیدنم را باید بسوزم و سپس به خواب زمستانی ام بکُـشند.

و حالا من فکر می کنم که دیگر به نبودنتش عادت کرده ام..
من به دلهره های کوچک دائمی عادت کرده ام.
عادت کرده ام که هر روز صبح؛ با خود تکرار کنم: وصل، نا شدنی ست.
عادت کرده ام به شکستن ها و درد های بی موقع..
عادت کرده ام؛ من قلبم نمی تپد، می لرزد...
عادتی تلخ که: "هر لحظه چیزی کم است"
من اینگونه عادت کرده ام به "نبودنش" که "نبودنش" همیشه با من است...
**
دوستت می دارم بی آنکه بخواهمت.
سالگشتگی ست این
که به خود در پیچی اَبروار
بغُری بی آنکه بباری؟
سالگشتگی ست این
که بخواهیَش
بی این که بیفشاریَش
سالگشتگی ست این؟
خواستنش
تمنای هر رگ
بی آنکه در میان باشد
خواهشی حتی؟
نهایت عاشقی ست این؟
آن وعده ی دیدارِ در فراسویِ پیکرهاست؟
احمد شاملو