هی می نویسم و خط می زنم, می نویسم که بخوانی و خط می زنم که نخوانند و ندانند…
از خودمان چه بگویم که این روز ها هر لحظه اش مُهر تائیدی ست بر جدائی!
همیشه قله هائی هستند که ابر ها را از بالا نگاه می کنند و نظاره گر عریانی خورشیدند…
نمی دانم امروز خورشید بود که می گریست، یا ابر ها بودند که از شرم عرق می کردند…
هر چه بود ؛ اینجا " باران" می نامندش..
یادم است، شبی زمستانی قرار بود مسیری کوتاه را با مادرم؛ پیاده قدم بزنیم… غافل از اینکه آسمان سرخ است و زمین هم آرام آرام می رود که خیس شود… همان ابتدای راه، مادرم گام هایش را کمی تند کرد و گفت : باران است…پشت سرش آرام قدم بر می داشتم ؛ گفتم : باران ؟ ( تنها متوجه این بودم که صورتم آرام خیس می شود) گفتی باران ؟ این خداست که دارد ما را می بوسد… و تنها چیزی که بعد از آن توجه ام را جلب کرد قدم های مادرم بود که آهسته می شد…
گاهی خسته می شوم … از اینکه هر روز صبح لبخندم را از زیر بالشتم بر دارم و بر روی لبانم بگذارم و باز هر شب به زیر بالشتم پنهانش کنم…
هیچ اغراق نیست اگر بگویم هر لبخندی که گوشه لبانم را حر کت می دهد، از رشته افکاری طولانی عبور کرده است…. اینکه : حال که می خندم، او کجاست؟ چه می کند؟ آیا لبخند روی لبش است ؟ نکند یادش رفته باشد از جبیش در بیاورد؟ نکند گمش کرده باشد؟ لبخندش قیمتی است… به دنیا می ارزد… و … و …
و پس از همه ی این هاست که فراموش می کنم لبخند را برای چه می خواستم؟!! لبخندم را قرار بود به کدام دیوار بچسبانم و یا تقدیم کدام دوست قدیمی کنم و یا ...
لا ... ر ... می ... فا ...
می ... فا ...
گوش کن... زندگی آهنگمان را چگونه می نوازد...خسته ام...