« اگر باران نمی بارید، رسوا شده بودم... | صفحه اصلی | آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! »

هنوز سرمای بیرون تو تنم

هنوز سرمای بیرون تو تنم است..

   سر  میز نشسته ایم ... خورش آلو.. ( ظهر که داشتم می ر?تم بیرون، گ?ت: خورش آلو درست می کنم )

بدون هیچ حر?ی شروع می کنیم به خوردن... حواسم به هر چیزی است غیر از غذائی که می خورم..

   لحظه ای یادم می آید، صبح، زهرا ( دوستم ) گ?ته بود: دیشب در خواب حر? می زدی.. دست هایت را تکان می دادی و می گ?تی : خوب به ص?حه نگاه کن.. در نقشه ی منطقی بازی ...

    یادم می آید خواب دیده بودم که: دارم Map Construction  یک بازی را برای شخصی توضیح می دهم..

ناگهان دوباره در ذهنم با کسی شروع به جنگ می کنم: بدم می آید از آدم هائی که می خواهند برای هر قطعه Puzzle زندگی، با توجه به قطعه قبل؛ قاعده ای کلی وضع کنند و ?راموش می کنند که قاعده ی بازی چیزی جز شکل ظاهری قطعات پازل است و بد نیست گهگاهی به تصویر روی هر قطعه هم نگاهی بیندازند.

    با صدایش به خودم  می آیم که با ناراحتی و دلسوزانه ( خواهرانه ) می گوید: خیلی گرسنه بودی عزیزم؟؟ معذرت می خوام..

    ناگهان بغض می کنم.. حس می کنم لپ هایم سرخ شده، سرم را آرام به علامت تصدیق تکان می دهم..

دوباره به ?کر ?رو می روم... صدای آهنگ  Chi Mai می آید... این آهنگ دلتنگ تر می کندم، به دنبال صدا، سرم را به سمت کامپیوتر بر می گردانم.. آهنگ را عوض می کنم : زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت... گر نکته دان ...

     این آهنگ عصار همیشه مرا به یاد روز های ابری می انداخت... و امروز ابریست.

     دوباره می گوید: سیب زمینی ها رو خالی بخور...

    اشک روی لبه ی چشمانم حلقه می زند.. از ترس دیده شدن چشمانم – که می ر?ت خیسی اش جائی بچکد- سرم با پائین می گیرم ... دوست دارم از جایم بلند شوم و بغلش کنم...

    با ناراحتی تکرار می کند : خیلی گرسنه ات بود؟؟

    تا جائی که می توانم سرم با پائین می گیرم و این بار محکم چشم هایم را می بندم تا راه عبور هر قطره اشکی به بیرون را ببندم...

    سنگینی نگاهش را حس می کنم..

    صدای پچ پچ گونه اش به گوشم می رسد که آرام و مادرانه می خواند : گریه نکن عزیز من.. گریه کنی چشمای تو پ? می کنه...

 

 پ.ن: دوستمان، آرش هم دارد می رود... امیدوارم در بلاد خارجه لااقل؛ وبلاگ نویسی را از سر بگیرد و به این وب سایت اش سر و سامانی دهد...برایش آرزوی مو?قیت می کنیم...

 

نظرات (12)

mina:

yehoo delam kheili gereft.....be nazaram oomad oon pazele ta'abire jalebi bood daram be in fekr mikonam ke adama harrooze zendegishoon ba hamoon formoola, hamash daram ye pazel misazan.... yanai axaran injoorian.... besazan, eyb nadare, ba formoolam besazan, vali aghallan ye joor nabashe, aghallan sheklaye mokhtalef besazan....

زهـــرا:

اشکمو در آوردی دختــــــــــــر
نمی دونستم اون یه جملهء من در مورد خوابت باعث میشه وبلاگتو آپ کنی اگه می دونستم زودتر می ر?تم تو نخت

زهـــرا:

آرش مصداق کامل دو نقــطه دی
خدا به همراش
با آرزوی مو?قیت

آرش:

:)

مت:

خجالت و گريه! ؟

شیدا جونم!"...چرا گر?ته دلت مثل آنکه تنهایی؟..."
عزیزم من ایمیلتو پیدا نکردم.ایمیل من همون
asaletond@yahoo.com برام میل بزن دوست مهربونم.

سلام وبلاگتون خیلی زیباست
ممنون میشم که به من هم سر بزنی

یکی:

چشمهات پ? می کنه...

hiva:

Babaaa Inja che khabaree ???? bebiin sheidaaa 2 hafte az ham khabar nadashtiimaa....

hiva:

chera geryee ?! chii shode ???bazii ???KHab ??!! baba ina yani chiii???:(( kii madarane behet goft sibzaminiaro khalii bokhor "???:D :D :D

آپ كردي خبر ندادي
من آپم و منتظر نظرت شيدا جان

sheida nmidonam chi begam
in posteto ke khondam 1 joraye shodam !
chi shoode khanoomi? chera delet girefte?
baz khobe ke to khab rah nmiri :d mano bego ke shaba 1 bayad movazebam bashe ke naram invar onvar :D
movazebe khodet bash
nabenam ke cheshmat giryon bashan haaa

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در 12 دی 1385 8:41 صبح ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ اگر باران نمی بارید، رسوا شده بودم... بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.