نام تو اگرچه بهترین سرود زندگی است...
24/5/85
خسته ام، کمرم مثل چوب خشک شده و از شدت درد گردن می خواهم فریاد بزنم…
ساعت از 1:30 گذشته است… و همه ی چراغ ها روشن است ( چرا؟ )
به آرامی نگاهش می کنم که بعد از مسکنی که تزریق شد، چگونه به خواب رفته است.
اتاق به حدی سرد است که استخوان هایم هم یخ زده، یک تخت آن طرف تر ( تخت کنار پنجره ) ، روی تخت می نشینم ( تخت پر است از وسایل ما ، لباس و لیوان و کمپوت و دستمال و ملافه … ) و پتو رو محکم دور خودم می پیچیم… و به آرامی وا می روم…سعی می کنم طوری دراز بکشم که ببینمش. لحظه ای از پنجره محوطه ی پائین را نگاه می کنم: پسری روی نیمکت نشسته و سرش را در میان دستانش گرفته.
موبایل را کوک کرده ام که از یک ساعت زنگ بخورد و اگر خواب بودم، بیدارم کند
.
.
.
صدای ویبره ی موبایل بیدارم می کند… چشمانم هنوز بسته است اما بیدارم ، سفتی تخت، مرا به خودم می آرد که کجا هستم ، چشمانم را که باز می کنم اتاق تاریک است. نور چراغ های محوطه ( که تیر چراغ ها تا پنچره ی اتاق بالا آمده) باعث می شود چشم هایم را دوبارو ببندم، و این دفعه به آرامی باز کنم، دوباره به آن پائین خیره می شوم: پسری روی نیمکت نشسته است و دستانش در میان سرش…
سریع غلتی می زنم و در میان تاریکی بدنش رو یک تخت آنطرف تر( پائئن تخت خودم ) پیدا می کنم.
طبق عادت بچگی ام به قفسه ی سینه اش زل می زنم:
که آرام بالا و پائین می رود…
( از بچگی؛ هر شبی که پدرم حالش بد می شد، نصف شب ناگهان بیدار می شدم و در تاریکی پیدایش می کردم و به قفسه ی سینه اش خیره می شدم تا بالا و پایین رفتنش را ببینم )
و حالا این دفعه مادرم
ساعت را نگاه می کنم 2:02 است. بلند می شوم و کفش هایم را می پوشم… از اتاق بیرون می روم و به پرستار شب، خسته نباشید می گویم لبخندی می زند و به چای دعوتم می کند. لبخندی می زنم و از پله ها پایین می روم… چقدر اینجا خوب است، گرم است،
به محوطه که می رسم دلم می خواهد در این گرما کمی قدم بزنم ( قدم زدن در چنین جائی و چنین ساعتی و با چنین حالی ، اولین بارم است )
پسرک روی نیمکت را می بینم، که دختری به آن طرف نیمکت اش اضافه شده و به زبان ترکمنی در حال صحبتند…
ناگهان تشنه ام می شود، تصمیم می گیرم تا دیر نشده دعوت شیرین پرستار را پاسخ مثبت دهم…
:(
(......)
