به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد...
سلام خدا جون..
خوشم می آید، ان موقع ها که نمی بینمت می آئی جلو چشمهایم می ایستی.... و وقتی که مثل بچه ها ( مثل که نه، خب بچه ام ) خودم را می زنم به ندیدن، دستم را می گیری...
پلک هایم ر ا هم که ببندم می آئی زیر پلک هام ...
و..... .و تنم داغ می شود... گر می گیرم...
و نهایتا به خودم می آیم و توی چشم هایم اشک می نشیند... باران می آید...
دلتنگی هایم را می شورد و می برد..
چگونه باید بگویم که دوستت دارم ؟ ( به قول شاعر چطوری بگم دوست دارم؟ )
اصلا چه لازم است که بگویم؟
همینکه بدانی بزرگترین ( و یا شاید تنها ترین ) دلخوشی ام تو هستی، کافی نیست ؟
روز مادر است... من و 500 کیلومتر فاصله...
مادرم را ( لطفا ) ببوس ( می دانم که همیشه می بوسی، این دفعه از طرف من ) و در گوش اش بگو که دوستش دارم...
خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا جای پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم هر پسين .
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز ؛ اي رمز!!!
اي همه روزهاي عمر مرا
اولين و آخرين !!