گر ز حال دل خبر داری بگو..
کسی خواب 5 سالگیش را یادش هست ؟
من هر شب خواب می بینم. هرشب چند تا خواب می بینم. خنده دار هایش را برای اطرافیان تعریف می کنم. گاهی هم اطرافیانی ندارم که برایشان تعریف کنم. اما این چیزی از خنده دار بودن خواب هایم و بی شمار بودن تعداد داستان هایی که از کودکی تا حال در خواب ساخته ام، کم نمی کند. مگر نه ؟
من حتی بعضی از خواب های کودکی ام را به خوبی به خاطر دارم.
چند بار خواب پرواز دیده اید ؟ با قالیچه ؟ با جاروی جادوگر ها؟ با بال؟ بی بال؟
یادم است ؛ شاید 4-5 ساله بودم. در خواب پرواز کردم. با صندلی کوچک پلاستیکی قرمزی که داشتیم. همیشه توی حموم بود. صفحه ی دایره مانندی داشت. بدون پشتی. اسم خواصی دارد ؟ 4 پایه؟ نه پایه نداشت. گرد بود. رویش نشسته بودم و پرواز کردم. آنقدر بالا رفتم تا به ستاره ها رسیدم. ستاره ها به همین اندازه ای بودند که هر کودکی در آن دوران تصورش را دارد. به قدر یک گردو، گاهی هم فندوق . از میانشان رد می شدم. بالا تربن لذتی که کودکی می تواند در آن غرق شود. آنقدر رفتم که دیگر وقتی به پایین نگاه می کردم؛ جز ستاره ها چیزی نمی دیدم. رسیدم به جایی. اسمش را نمی دانم. توصیف پذیر هم نیست. در کودکی هم معنایی برایش پیدا نکردم. جایی بود، وسط آسمان. با یک میز. با صندلی ام توانستم دورآن میز بشینم. شاید کسان دیگری هم بودند دور میز. یادم نمی آید. پرواز با آن صندلی بی حکمت نبود. چه کسی فکر می کرد بعد از آن اولین تجربه پرواز طولانی و هیجان انگیز به یک میز بزرگ برسم؟
پ.ن: جددی نگیرید. فقط خواستم چیری نوشته باشم که جنون به سراغم نیاید.
یک پ.ن طولانی: خیلی وقت است که برایت نوشته ام، اینجاست، لا به لای کاغذ های تقویم. سالروز عزیمتت از این دنیا، درست شب امتحان من بود... تا صبح گریستم.. و برایت نوشتم ، اینجاست.. روز ها و ماه ها گذشت و من ناگاه به خودم آمدم که یک سال گذشت .. یک سال کم نیست؛ پر از ثانیه ها و دقیقه هاست. چه نیمه شب هایی که به یادت در سرمای آن شب اشک امانم را می برید.. چه روز هایی که به یادتو به دنبالت دور این خانه چرخیده ام اما نیافتمت. یک سال گذشت و تو رفته ای! مانند طوفاتی که 5 ماه به درازا کشید.. طوفانی که به همراهش تکه تکه های قلبمان را با خود بردی.. من می ترسم مادر بزرگ خوبم. دیگر می ترسم از مردن. زبانم لال اگر همه چیز جز خیال نباشد؟ اگر دیگر جایی یکدیگر را ملاقات نکردیم چه؟ اگر زندگی به همین روز های آخر عمر ختم شود ؟ من شیدای سابق نیستم. می ترسم از مردن.
به رئیس بگو به من امید نبندد،
به رئیس بگو من از او نمی ترسم.
ترس من از نبودنش است.
من از روز ها و سال ها حتی می ترسم اگر او نباشد.
روز ها و سال ها می گذرد و شاید من و تو به این زودی ها به یکدیگر نرسیم.
به رئیس بگو سخت از نبودنش وحشت دارم.
کاش باشد ولو مجازاتی هم.
پ.ن: کسی سایت نمی خواد براش بسازیم؟






سلام