ساده که بگویم اینگونه آغاز می شود :
در ها بسته است..از من راه گریز نخواه...
دستم را بگیر و با من بیا
تا نشانت دهم
همه آنچیزی را که به سادگی فراموش کردی :
لبخندی که محو می شود..
دلی که چون کاغذ چروک خورده؛ دیگر راست نخواهد شد...
و انگشتانی را که سرمایش، باران آسمانت را برف خواهد کرد...
هرچند که؛
امروز اگر باران نمی بارید،
رسوا شده بودم...
و هرچند امروز باز هم،
باور تو؛ مصرّانه؛
خیسی گونه هایم را به حساب باران می گذاشت...
به تنها احدی که امید می رفت
دست کوچکم را در جیب های بزرگش بگذارد
و برایم از امید ، آواز بخواند؛
خودت بودی ... که..
که نمی دانم چرا؛
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی می کشانی...
با تکه های دل و پاره های روح ام ،
چه بنائی به پا خواهی کرد؟!
بگذار این جنگ کوچک را پایان دهیم
( که من می بایست با خود بجنگم )
آرزو های نگفته ام، مال تو
و هم تمام روز های خوش نیامده ..
تمام راه های جدید و امید های تازه مال تو
تو و بندگان دیگرت...
فقط
آنچه در دستانم ست،
تنها سرمایه هایم را
از من نگیر...:
احساس ام را
اندیشه و رویایم را
همین طور که هست، رهایش کن
راه جدید جلو پایم نگذار...
که گریزانم از هر راه و روزنه ی جدیدی...
( راه جدیدی که لازمه عبور از آن؛ تنها و تنها؛ فراموشی آرزوی کوچک ام ست.. )
( که من این آرزوی کوچک را به هیچ آرزوی بزرگ دیگری نخواهم ?روخت)
اینگونه که هست، دوست تر می دارمش..
همینگونه گرم و شیرین و ...
و ... ؟
باز هم گرم و گرم و گرم...
صدای خش خش برگ های زرد و نارنجی و سرخ جنگل های پائیزیم را؛
غوطه ور شدنم در دود آتش، زیر قطرات ریز ریز باران؛
رقص آفتاب روز های بهاری ات...
و پروانه های رنگی کوچکم...
این ها را برایم بگذار
و
برو
و شیدای کوچک ات را
از یاد ببر...
تمام امید ها و آرزوهای کوچک و بزرگ ناگفته ام را
با خود ببر
و گنج های زندگی ام را
میان تمام بندگانت- که بی تابانه منتظرند- قسمت کن...
تمام زیبای کوچک ام را به تو می سپارم:
آرزو های کودکانه ای به بزرگی خورشید
و جوانه های تازه ی امید ام، به ظرافت جوانه ی م?و...
25/8/85
پ.ن1: آنچه نام اش زندگی ست, نه خیال است و نه بازی؛ امتحان است . و تنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است، زیستن.
پ.ن2:کامنت دونی این پست بسته شد..ممنون از همه ی دوستانی که نظراتشون رو به هر نحوی به من رسوندن...